Interview                                                                                                                     

مجله تندیس - شماره130 - 22 مرداد  1387                                                                                                                                                                      نامی های دانا

مهرزاد پتگر

بچه که بودم خیلی بابایی بودم . و پدرم ( علی اصغر پتگر ) را از همه کس بیشتر دوست داشتم . البته اختلاف سنی پدرم با من تقریباً مشابه اختلاف سنی پدر بزرگ و نوه بود . ولی هیچ کدام باعث نمی شد که شبها از زیر پشه بند اتاقم فرار نکنم و پیش او نروم.

علی رغم میل من خیلی دیر به دیر مرا به آتلیه پدر می بردند ولی یادم هست که وقتی می رفتم ، کاملاً متوجه بودم که در فضایی متفاوت قرار دارم . البته فضا آنقدر متفاوت از خانه نبود ، ولی به هر جهت محیط کار بود. پدرم را می دیدم که با وقار بین هنر جویانش قدم می زند و به کارشان نگاهی می اندازد. گاهی نگاهش روی کار مکث می کرد و هنر جو می فهمید که زمان تعلیم دیدن رسیده و به آرامی جایش را به استاد می داد و صندلی لهستانی دیگری را برای خود می گذاشت تا در سکوت قلم های مصحح استاد را ببیند . گاهی تنها صدای موجود در سالن ، خش خش مداد کنته روی کاغذ اشتنباخ بود که شنیده می شد. یا صدای قلم موی زبر روی بوم . سکوت کامل حکم فرما بود. گاهی هم نجوای استاد که راجع به اجرای صحیح تر کار بود . بعد که زمان آنتراکت می رسید صدای خنده و نشاط هنرجویان می آمد. بقیه مواقع ساکت ساکت .

گاهی دوشیزه شهپر ، که یکی از شاگردان قدیمی پدر است و آن زمان نوجوان بود ، مرا به گوشه گوشه کلاس می برد و می گرداند.

بعد از او می خواستم که مرا به آتلیه نامی داداش ببرد. که در همان طبقه همکف کنار کارگاه پدر بود . درش دری با قاب چوبی بود که از شیشه میان آن می شد یکی از نقاشی های نامی را دید که فکر می کنم تصویر دلارا[1] ( قهرمان بود)

با احترام و به آرامی وارد کلاس نامی می شدم .( من آن موقع حدوداً چهار سال داشتم ، ولی چهارساله متوجه و دقیق .)

بعد از ورودم حس می کردم که فضا یکباره چنان عوض می شد که انگار به دنیای دیگری وارد شده بودم . موسیقی کلاسیک به شکلی سیال و در برگیرنده همه جا ، با نوایی ملایم ، پخش می شد. محیط جدی تر از کلاس پدرم به نظر می آمد . یا شاید چون پدر آنجا نبود ، برایم جدی تر بود . نامی با قامت بلند و شق و رق همان حرکات تعلیمی پدر را داشت ، ولی جوانانه تر و چابک تر . گاهی از زیر چشم نگاهی جدی به من می انداخت و من متوجه می شدم باید ساکت و آرام باشم . استنشاق بوی مطبوع کلاس پدر و نامی برایم رایحه ای خلاق بود .  خلاق یعنی این که می دانستم  این بو، در جاهایی شمیده می شود که در آنجا هنری وجود دارد و هنرمندی . عاشق بوی رنگ و روغن و تربانتین بودم . البته اسم شان را نمی دانستم ، فقط می دانستم همان رایحه ای که پدرم را شیک می کند ، نامی را هم شیک می کند .

سالها بعد به منزلش هم که می رفتیم ، فضایی مشابه داشت. معمولاً موسیقی پخش می شد. و چون آخر هفته ها می رفتیم ، اغلب چند ادیب و هنرمند میهمان شان بودند .صحبت های شان هم بیشتر راجع به هنر و جریان های هنری بود. شعر خوانی هم داشتند . ما هم در اتاق بازی می کردیم با خواهر کوچکترم شهرزاد و دختر نامی دیدار . گاهی نامی در اتاق را باز می کرد و به داخل سرک می کشید و با صدایی آرام ولی امرانه می خواست که آرام تر بازی کنیم ؛ چون شعر می خواندند. در این مواقع موسیقی ایرانی می شنیدیم و صدای خوانش آرام شعرا یا دوستان دیگرشان. تفاوت موسیقی رایج فضای نامی غالباً کلاسیک بود، گاهی هم شرقی ، و این موسیقی اصیل ایرانی برای زمان شعر خواندن ، به نظرم عجیب می آمد.

نامی در زمان هایی که به کار شخصی مشغول بود ، سوت می زد. آهنگ سوت هایش هم موسیقی کلاسیک آهنگ سازان بزرگ بود. شاید عجیب به نظر بیاید، ولی نامی می توانست با تک سازش ( سوت خودش ) ملودی های سختی را اجرا کند. فراز و نشیب ها را هم در صدای سوتش می شنیدم و تند دمیدنش را هنگام قسمت های تند.

از برادرم نیما شنیده ام که نامی در سال های نوجوانی در مسابقه ای خاص شرکت کرده بود . سؤال آن مسابقه هم این طور طرح می شد . ابتدا بخش هایی از یک موسیقی را پخش می کردند . گاهی هم قطعات کوچکی هم از میانه . شرکت کنندگان به دقت گوش می کردند و باید می گفتند این موسیقی اثر کیست ، به چه مکتب و چه سالی تعلق دارد و مهم تر از همه نام قطعه .

مثلاً سونات مهتاب که بتهوون آن را برای ژیولیتا گیچیاردی ساخته یا مثلاً  fidelio، اپرایی در سه پرده ، بتهون ، ابتدای قرن نوزده . مسلماً مسابقه ای عجیب و غریب بود که حتماً باید دانش سنگین و استعداد شنیدن بالایی را در موسیقی می داشتند. تا در نهایت نامی و پسر دایی اش ( مازیار ستوده فرزند منوچهر ستوده ) دو نفر برتر کل مسابقات شدند که هر دو همپای هم برنده شدند. هر دو نفرات اول . این تسلط به موسیقی خیلی شگفت آور است؛ چون آن زمان CD هایی متنوع و اینترنت نبود که به سرعت و راحتی بتوان به آلبوم ها و کارهای جدید و حتی آرشیو قدیمی دست پیدا کرد . در حالی که نامی با علاقه و پشتکار می گشت یا می سپرد که فلان صفحه گرامافون را تهیه کند تا آن را تبدیل به اثری قابل مطالعه در آن سطح عالی کند .

به یاد دارم یک روز پدرم به من و خواهرم ، که در حیاط بازی می کردیم ، گفت : بچه ها برای فردا آماده باشید تا با نامی و هنر جویانش به طبیعت سازی بروید. فقط نامی خواسته تا کفش مناسب طبیعت بپوشید. عصرش هم رفتیم دو جفت کفش کتانی خریدیم . گر چه حدوداً 8 یا 9 ساله بودیم ، ولی طبق برخورد جدی پدر با مقوله نقاشی ، مداد رنگی پاستیل و کاغذ ها را آماده کردیم تا فردا برسد.

روز بعد فکر می کردیم که نامی با هنر جویانش بیاید. تا ما را همراه خودشان ببرد . اما وقتی زنگ در را زدند ، دیدم دل آرا وارد شد و ، طبق معمول مهربان و حامی ، گفت :خوب بچه ها حاضرید ؟ من شما را با دیدار می برم آبعلی . بعد هم راه افتادیم . البته دلم می خواست نامی باشد تا طبیعت سازی شود . ولی جسارت سراغ گرفتن زیاده از حد برنامه و علی الخصوص نامی را نداشتم . بعد از رسیدن به مقصد وارد باغ بسیار بزرگی شدیم که باغ انّا بود. یک عمارت بزرگ گرد هم در وسطش قرار داشت. رفتیم داخل تا وسایل مان را بگذاریم . من به دنبال نامی می گشتم ، ولی خبری از او نبود . توی ذوقم خورده بود. ظاهراً از طبیعت سازی هم خبری نبود . ولی بعد آرامش تابستان باغ و صدای کف زدن برگ تبریزی ها و گیلاس های سرخ روی شاخه ها ما را به باغ کشاند. طوری که مداد رنگی و کاغذ فراموش شدند. شب وقتی گفتند نامی می آید ، از انتهای باغ صدای قهقهه های بلند نامی را می شنیدم که انگار با دوستش چیز هایی می گفتند و شلیک خنده شان فضای شب را می شکافت . بعد از صرف شام ،ماها که کوچکتر بودیم ،خوابیدیم . در ایوان نشسته بودند با نور چراغ نفتی . و می گفتند ، می خندیدند.

فردایش، بعد از صبحانه ، با ادب رفتم پهلوی نامی و بعد از این که دقیق حالم را پرسید ، گفتم : نامی ، داداش ، مگر قرار نبود برویم طبیعت سازی ؟ نامی جواب داد : خوب بله . گفتم : پس چرا نرفتیم ؟ که یک دفعه باز نامی با صدای بلند خندید و وسط خنده هایش در حالی که دست هایش را از هم گشوده بود و به طبیعت اطراف اشاره می کرد ، گفت : خوب این همه طبیعت ! من گفتم : ولی من دوست داشتم در طبیعت ، طبیعت سازی ( منظور نقاشی ) می کردیم . و ابزار نقاشی ام را نشان دادم . بعد با او رفتیم زیر سایه درختان و راهنمایی مان کرد که کجا و چه طور بنشینیم و از کدام گوشه شروع کنیم به نقاشی . من و شهرزاد ، مثل دو هنر جوی جدی ، کارمان را شروع کردیم . او هم مثل پدرم ما را جدی می گرفت. کم سن بودن مان دلیلی نبود تا خودمان و خواسته مان کم اهمیت تلقی شود. بعد از آن هم ما بارها به باغ انّا رفتیم. نامی از باغ و محیط اطرافش نقاشی های زیادی کرد.

تابلوی شطّ شقایق از منظره پشت دیوار باغ است که در آن موقع غرق شقایق می شد. گاهی هم با او در دبیرستان بزرگ کنار باغ قدم می زدیم و او ریشه سرخ بید های وحشی را که مثل کیسوی افشان در آب رودها پخش بود ، به ما نشان می داد. یادم هست یک روز با خونسردی به ما گفت :بچه ها این دور بر ها مارزیاد است . شما که به اطراف و تپه ها می روید ف،اگر احیاناً ماری در نزدیکی خودتان دیدید ، بلا درنگ ثابت بمانید ، حتی اگر مار به آرامی از روی پایتان رد شود ، مار تا وقتی احساس خطر نکند، خطری برایتان ندارد، تا برود. اگر تحت شرایطی لازم شد فرار کنید، حرکات دویدنتان خطی مارپیچ داشته باشد؛ چون تمام این مراحل را مثل یک تئاتر زود گذر برایمان اجرا کرد . صدای مار را هم تقلید کرد. حالا که تذکرش را به یاد می آورم می بینم چه قدر ریلکس راجع به مار به سه تا بچه تذکر داد. و چه قدر آرام و بدون تنش از این حیوان خطرناک صحبت کرد. و فقط گفت : مواظب خودتان باشید. نگفت : به طبیعت نروید.

بعدها هم واقعاً در آغوش طبیعت می نشست و سیر سایه و روشن ها را دنبال می کرد و در زمان های خاصی از نور ، کارش را شروع یا تمام می کرد.

در بیست سال اخیر هم اطراف تهران دیزین ، گچسر و... طبیعت را با شکل و بیان خودش تصویر کرد.

مردم با صفای اینجا ها هم ، روزهای اول با شگفتی به این مرد نقاش نگاه می کردند که در بین سنگ ها نشسته و از کوه کنار دهشان ، چه با علاقه و مشتاق نقاشی می کند. ولی بعدها به حضورش عادت کردند. گاهی هم طرف های عصر که می شد ، چوپان ها گله را از بالای کوه و مراتع پشتی به طرف ده می راندند و در مسیر بازگشت شان نامی را به صرف چای هیزمی دعوت می کردند. نامی هم همیشه متواضع و با صفا آنها را دوست داشت و هرگز به دلیل موقعیت خاصش هیچ تفاخر و تفرعنی بر آنها نداشت . اهالی آنجا هم خیلی او را دوست داشتند . و ما را هم همین طور؛ چون خواهر استاد نامی بودیم احترام می کردند.

عصرها هم نامی قدم زنان به طرف ده دیزین می رفت ، تا نان و ماست محلی بخرد. با دیدن اهالی ، حال تک تک خانواده را می پرسید . گاهی هم با پیران ده سر صحبت را باز می کرد. من چند سفری را با او تنها بودم . از برنامه ریزی و قانونمندی همیشه او، در طبیعت خبری نبود و آرام و کند در طبیعت راه می رفت و با دقت به اطرافش نگاه  می کرد . گاهی نگاهش مثل یک شاهین چیزی را دنبال می کرد که می فهمیدم چیز خاصی را دیده ، مثلاً یک روباه که به تندی از جاده می گذشت. در طبیعت ساده زندگی می کرد . غذای مان نان و پنیر و انگور یا چیز هایی به این سادگی بود . الزامی نبود همیشه با هم باشیم . گاهی جدا جدا پیاده روی می کردیم . در آپارتمانی که در دیزین داشت هم اغلب یا ساکت بود یا آهنگ هایی را که دوست داشت با سوت می نواخت . خیلی هم موسیقی گوش نمی داد. شاید نمی خواست صدای طبیعت را نشنیده بگیرد.

سال ها بعد ، در سفری که به دیزین داشتیم ، اوارق امتحانی شاگردان دانشگاه تهران را آورده بود تا تصحیح کند. من و همسرم علی پایمردی که هر دو دانشجوی هنر بودیم ، با کنجکاوی جزوه هایی را که خودش می نوشت ، ورق می زدیم و حسرت می خوردیم که چرا ما به این جامعیت تاریخ هنر را نداشته ایم . بعد از او خواستیم با توجه به پاسخ نامه ( کلید) ، که خودش دقیق آن را نوشته بود، در تصحیح اوراق به او کمک کنیم . او با کمی مکث پذیرفت . ولی ابتدا از ما خواست با دقت کارمان را انجام دهیم تا حق کسی ضایع نشود. ما هم پذیرفتیم و شروع کردیم به خواندن ورق ها برای نمره دادن . در میان ورق های امتحانی به چند تایی که نمره پایین تر از 10می شدند، 10دادیم. البته به نظر خودمان به دور از چشم نامی ! البته او متوجه بود و از بالای عینک مطالعه اش به ما نگاه کرد و گفت : بله ، آن دانشجو دو ترم قبل از تاریخ هنر افتاده و با این کار شما ، این ترم را پاس کرد. ما هم ، کمی شرمنده و کمی خندان سرمان را تکان دادیم . بعد هم ما را به نجات دوستان ناشناسمان ( دانشجویان دانشگاه دیگر ) بخشید.

البته حسرت ما در مورد محرومیت از متون تاریخ هنرش دیری نپایید . بعدها فرصتی شد که توانستم سؤالهای کلیدی و مهمی را بپرسیم که ریشه در تاریخ هنر و آیین باستانی ایرانی داشت. بعد از فوت پدر ، برنامه ای چیدیم که فرزندان ، نوبتی و مرتب ، در خانه حاضر باشند . شیفت من که تمام می شد ، نامی می آمد تا روز بعد هم بماند . به جهت این برنامه فرصت های نابی را پیدا کردم . استاد کلهرنیا ، استاد تجزیه تحلیل آثار هنری در کلاسمان چند سؤال مطرح کرده بود و از ما خواسته بود تا جوابش را پیدا کنیم .

مثلاً پرسیده بود : تخت جمشید چگونه بنایی است ؟ کاخ بوده یا نیایشگاه ؟

یا سؤال دیگری : چرا سوهان[2] سوغات قم است؟ اصلاً سوهان چیست و چه بوده   است ؟ و سؤالهای دیگر . من سؤالها را با نامی مطرح کردم . او خوش اش آمد. اصلاً از سؤال خوب خوشش می آمد. با شروع توضیحاتش به سرزمین نشانه ها ، الگوها و نمادهای کلیدی ، راز ابنیه آیین های باستان و باورهای اقوام پیشین رفتم .

تحقیق من چنان کامل انجام شد که استادم را حیرت زده کرد . تقریباً باور نداشت کسی به سراغ سؤالهای مرموزش برود یا بتواند جوابی پیدا کند .

مثل این که شرح و دلیل حوضچه ها و آب های روان کنار تالار های آپادانا را در جزوه دانشجویش دید.

وقتی استاد کلهرنیا از من پرسید:از چند مرجع و چه مرجع هایی استفاده کرده ای ؟ سختم بود که فقط بگویم از یک مرجع . چون به طور واضح جامعیت پاسخ ها به دانش یک نفر نمی گنجید.

ولی با مباهات گفتم : استاد، مرجع من برادرم نامی پتگر است که نه تنها سؤال های شما ، بلکه دهها سؤال مطرح شده ام را پاسخ داد و بینشی ژرف به من بخشید. دانه سؤال های دیگری را هم در ذهنم کاشت .

یادم هست نامی به من گفته بود ، در یک پروژه تحقیقاتی با یک هیأت باستان شناسی همراه دکتر شین پرتو و دایی اش ( منوچهر ستوده ) و اعضای خارجی گروه ، مسیر طولانی را قدم به قدم رفته اند . سنگ قبرهایی را هم دیده بودند که روی آنها حروف نا آشنایی از الفبای قدیمی حک شده بود. در این کاوشها مطالب زیادی را آموخته بود. اگر اشتباه نکنم مسیر تحقیقاتی شان از آستارا تا استر آباد بوده است. بی جهت هم نبود که نقد و تحلیل او از اسطوره ها و آیین های کهن و سایر نشانه ها آن قدر دقیق و موشکافانه بود . مقاله من مطالبی راجع به میترائیسم داشت و اسرار گونه بود که طرح آنها استادم را حیرت زده کرد.

کوتاه سخن . به واقع نامی جای ده ها مرجع اطلاعات داشت و در زمینه هایی که به نوعی با هنر و خلاقیت با خاستگاه ایرانی و باستانی مربوط می شد.

دانش از انسان فردیتی مستقل می سازد. شاید او به دلیل احاطه اش بر موضوعات متعدد ، فردیت های مستقل ولی همسویی را تجربه کرده باشد.

به قول مادرم هر کس به تعداد دانسته هایش خود را تکثیر وی کند.

این نگاه متفاوتی در تقدیر از دانستن است. با همین نگاه می توانم بگویم : نامی های دانا یادتان گرامی باد .


 

1 – دل آرا قهرمان ، همسر اول نامی که مترجمی زبده است. او برای اوین بار کتابی را از کارلوس کاستاندا با عنوان سفر به دیگر سو ترجمه کرد.

2- سوهان تقریباً تغییر شکل یافته سمنو است که از ابتدا مائده ای مقدس و آیینی بوده . قم و جمکران مکان مقدسی بوده اند که به دلایل خاصی ، حتی قبل از اسلام ، معابد میترایی در آن مکان ها وجود داشته است . مائده نذری نیایش کنندگان ، برای معبر میترا ، سمنو بوده که بعدها تغییر شکل داده و به شکل امروزی خود در آمده است . مواد تشکیل دهنده سوهان تقریباً مشابه سمنو است. بعد از اسلام ، به دلایل جغرافیایی و مذهبی، مساجد و اماکن مقدس بر پایه های معابد قدیم ساخته شدند. سوغات این شهر هم همان سوهان شده که مائده ای مقدس است .

                                                                                                        

 

Note: