Interview                                                                                                                       English

 (( سخنرانی در بنیاد فرهنگی فرش ایرانی میر ))                                                                                                مجله فرش - شماره 21و22 -1382                                                                                                                                                                       

زیبایی چیست ؟ چه تفاوتی میان آن و زشتی وجود دارد؟ آیا یک چیز "زیبا" همواره و در همه جا زیباست و یک چیز زشت نیز؟ چقدر از زیبایی به هماهنگی و نظم و چقدر از آن به جدایی این دو مربوط می شود؟ یک چیز زیبا آیا بعد از تقسیم شدن نیز زیباست؟ از زاویه دور و نزدیک چه؟ شرایط درک زیبایی چه زمانی حاصل می شود ؟ آیا زیبایی یک امر بالذات است؟ چگونه است که بعضی ها یک قطعه موسیقی خاص را دوست دارند و دیگران نه؟ مد چقدر با زیبایی فرق دارد؟ نورم چطور؟ سادگی وتعالی تا چه حد ... ؟                                                                                                                                                             دامنه این پرسشها را میتوان بیشتر و بیشتر و بیشتر پی گرفت. اما این نوشتار با دعوت ما به طراوت و زیبایی پرسش،با اینکه به طرح جستجو می پردازد اما در اصل ما را به ساحتی سوق می دهد که در آنجا پاسخی نیست مگردرخود سوال. هر چند به نظر می آید با مشاهده بی واسطه واقعیت و تجزیه نکردن آن به عناصر تشکیل دهنده از نقطه نظر هنر دور شده ایم ، اما نکته ظریفی که دراین میان وجود دارد و آن "دیدن " بدون پیش فرض و بدون قضاوت است که میتواند به بنیان کردن فضایی تازه بیانجامد .در چنین احوالی شاید نقد به معنی غربی آن یعنی (کریتیک) شکل نگیرد اما مشاهده وجود دارد. یعنی اینکه ذهن در ساحت تازه ای قرار گرفته و به کشف بنیانهای اساسی تری در هستی میردازد که به واسطه مقایسه و اتکا به مبانی عقلی پدید نیامده اند. در این ساحت ذهن دیگر دچار ارزیابی و یافتن مناسبات درونی نیست .جریان دیگری برقرار است. دیدن بدون گزینش انجام می گیرد .عرصه ای که به جای نقد به مشاهده دعوت می کند و درک دعوت می کند. ساحتی که اگر سالها پیش پدید آمده بود، یعنی قبل از تنفس افلاطون و ارسطو در فضای دو ارزشی منطق، امروز تاریخ ما مسیر دیگری داشت، شاید به همین دلیل است که نویسنده این مطلب که از اساتید شاخص نقاشی ایران است،این بار به جای نقد سیستماتیک و عقلانی موضوع،ابتدا پیش فرضهای مخاطب را به چالش گرفته و سپس به طرح موضوع می پردازد. با هم متن سخنرانی استاد نامی پتگر را در بنیاد فرهنگی فرش ایرانی میر بخوانیم .

اولین نکته ای که به ذهن متبادر می شود ، این است که "گفتمان" چیست ؟                                                              "گفتمان" واژه ای است که تقریبا در دو دهه اخیر در قلمروهای گوناگون هنری،فرهنگی،سیاسی و اجتماعی غرب و شرق، سر زبانها افتاده است . بی شک این واژه ترجمه فارسی واژه  (Discours )  انگلیسی است که احتمالا ریشه در واژه لاتین    (Discurrere ) دارد و معنی تحت اللفظی آن "به هر سو جاری بودن" است.                                                                  ازطرفی متفکرانی همچون "ژاک لاکان" و "باختین" و "هابرماس" و "میشل فوکو" و "مارتین جی" هر کدام اندیشه ها و تعاریف گوناگونی گرداگرد این واژه تازه باب شده ، که هنوز هم مفهومش چندان روشن نیست ، دارند . از يرفی دیگر امروزه بنحوی سطحی و بی مسئولیت ، گروهی این واژه را برای هر نشست و سمینار و گفتگویی به کار می برند .                                  شاید "گفتمان" ریشه در زنجیره ای به هم پیوسته از رفتار و عادات واقعی دارد وتوان انتقادی خود را از پیوند با رفتارهای اجتماعی و زیبا شناختی می گیرد. به قول "میشل فوکو" گفتمان یک هویت تام و تمام و پایدار نیست که بتوان درباره آن بتوان به مثابه یک متن رسمی ثابت ، بحث کرد در هر حال اگر گفتمان را زبانی بدانیم که زنده و جاری است و هرگز یک نظم انتزاعی را نمایندگی نمی کند ، به نظر من بیش از همه تعریف ها به همان معنای تحت اللفظی ریشه لاتین آن بر میگردد که "به هر سو جاری بودن "است . با توجه به همین خصلت و تعریف، بنده به عرایض خودم ادامه می دهم .                                                               به گمان من ، نقش پرسش در هر تفکر و گفتگویی، مهمتر از پاسخ است.من برای وصول به پاسخ شوق چندانی ندارم.اما سوال، همیشه شوق و خلاقیت مرا بر می انگیزد.سوال، زیبایی و شکوهی دارد که پاسخ، کمتر از آن بهره مند است.سوال امری زنده است.نفس می کشد، گردش خون دارد و پویا است.پاسخ الزاما ً زنده و پویا نیست.معمولا ً رسیدن به یک نتیجه ، متوقف شدن یا مردن در آن است.مخصوصا ً اگر دقت کنیم ، اغلب پرسش ها از بطن پرسش ها زاییده می شوند و حیاتی نسبی دارند و عمرشان کوتاه است.در حالی که پرسش ها از بدو تولد بشری تا به امروز به قوت خود باقی هستند.(در کلام ما پرسش و پاسخ در حالت و ساحت معنوی مورد نظر است نه در حالت و ساحت مادی)پرسش ها زیاداند:چگونه می توان به قدرت و جلال رسید؟چگونه می توان شاهد "موفقیت " را در آغوش گرفت؟محبوبیت در چیست؟ و امثال این ها... اما مهمترین سوال چیست؟    طبیعتا مهمترین چیز همیشه آن است که اولویت داشته باشد.آیا سوال در باره حجم ، وزن یا فاصله ستارگان با هم اولویت دارد یا سوال درباره چگونگی بهبود در روابط انسانی؟معلم بزرگ و عارف فرزانه "جی . کریشنا مورتی " می گوید:

" مهمترین سوال این است که بدانیم مهمترین سوال چیست ".اینجاست که در واقع مهمترین پاسخ خودش مهمترین سوال است.مولای بلخ می پرسد :

                       روزها فکر من این است و همه شب سخنم           که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

                       از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟                    به کجا می روم آخر ؟ ننمایی وطنم !!

ملاحظه می کنید تا چه حد سوال او زنده ،زیبا و پویا است؟ اینکه از کجا آمده ایم، چه می کنیم و به کجا می رویم ، شاید یکی از زیبا ترین و همیشگی ترین پرسش ها باشد. " پل گوگن " هم در تابلوی بزرگ و زیبایی که آن را وصیت نامه هنری این نقاش می شناسند ، همین پرسش ها را به عنوان اثر خود قرار داده است.

شاید اگر "بودا " ابیات یاد شده از مولای بلخ را می خوتند می گفت : "این سوال ها اولویت ندارد.از آنها مهم تراین است که : "اندوه " چیست؟در واژه (Dukha) یا (asava) که همان معنای "رنج " و " آلودگی " است ، مفهوم" اندوه " نیز مستقر است.واقعا ، اندوه چیست؟ یا این پرسش اساسی تر که : "من" چه هستم؟ آیا "من" ، "ترس" ، "اندوه" و "فکر " چیزهایی  جداگانه هستیم؟یا ااین واژگان همه به یک توهم اشاره می کنند؟آن "توهم" یا حتی آن "واقعیت "همان "شناخته" یا "دانستگی" است.مشاهده حقیقت پشت این پرسش ها از طریق "دانستگی" ناممکن است.مشاهده آن حقیقت با " درک بلا واسطه"  یا "درک شهودی "امکتن پذیر است ومنظور گوینده ، تحقق آم برای شنوندگان است ، حتی اگر این درک و مشاهده ،دقایقی بیش نپاید.

آیا "اندوه" دل سوزاندن برای خود نیست؟اگر اندوه "ترحم به خویش" باشد ، پس جنس همان "من" است.حالا به سراغ زیبایی و پویایی دیگر می رویم : "ترس" چیست؟ آیا ما ترس های خود را می شناسیم ؟ یا بیشتر ترجیح می دهیم خود را نترس و شجاع جلوه دهیم؟ ترس از شکست ، ترس از آینده ، ترس از رسوایی ، ترس از شماطت اجتماع ، ترس از عدم تایید و محبوبیت مردم ، ترس از رفتن جوانی ، ترس از انواع از دست دادن ها: از دست دادن شغل ، از دست دادن عزیزان ، از دست دادن اموالمان ، از دست دادن هویت مان ، از دست دادن سلامتی ، از دست دادن امنیت ، ترس از تنهایی ، و از همه بنیادی تر، ترس از مرگ.  چرا از مرگ می ترسیم؟  معمولا ًپاسخ می دهیم که : زیرا ناشناخته استو توجه نمی کنیم که از ناشناخته که نمی توان ترسید.پاسخ هموارهناقص و نسبی است .ما نه می توانیم از ناشناخته بترسیم و نا می توانیم ناشناخته را دوست بداریم.در حالی که با تامل بیشتر ، شاید مشاهده کنیم که ترس از مرگ، ترس از ناشناخته نیست، بلکه ترس از رها کردن شناخته هاست.

شاید در ذهن اغلب شما این سوال مطرح شده باشد که سخنان من تا اینجا چه ربطی با "گفتمانی در اندیشه فرش دارد" ؟ این سوال هم زیبایی خود را دارد.زیرا از انتظار ذهن شما حکایت می کند.چقدر زیباست این انتظار، زیرا مبین توجه و دقت شماست.همانطور که در آغاز بیاناتم عرض کردم ، "گفتمان" از نظر من همانند یک مقاله کتبی رسمی نیست که یک نظم انتزاعی را یدک کشد.بلکه نوعی رابطه برقرار کردن زنده است که از طریق "به هر سو جاری بودن" تکیه بر هر نوع نتیجه گیری و دانش بسته را نفی می کند تا بلکه مشاهد حقیقت دست دهد.مشاهده حقیقت نظم و جمال فرش مبتنی بر قرار گرفتن ذهن مشاهده گر در ساحت "ندانستگی " است.پرسش از "ندانستگی" نشات می گیرد.لذا اول می خواهیم مشاهده جمال پرسش ها را تجربه کنیم.از مهمترین پرسش ها آغاز کردیم که همانا درباره احوال "خویشتن" است.در اینجا بجاست اشاره ای داشته باشیم به نکته ای که قبلا ً در این محفل در بیانات دکتر عیسی جلالی اشاراتی به آن شد.                                                     ایشان درباره " سکوت ذهن" توضیحاتی دادند.در خلال صحبت ایشان می انیشیدم به اینکه در واقع احتمالا ً غیبت "اندوه" و "ترس" منجر به "سکوت ذهن" می شود و این سکوت ذهن همان تجربه " عشق " است. در حال حاضر ، واژه " عشق" در عرصه گفتمان های فرهنگی و حتی گفتمان های روزمره ، آسیب دیده ترین واژه هاست . زیبایی این پرسش را مشاهده می کنیم: عشق چیست ؟ بلافاصله فرض را بر این می نهیم که می دانیم عشق چیست.چند بار بطور جدی از خودمان بپرسیم که عشق چیست؟آیا عشق دلبستگی و اتکای روانی به دیگریست؟ آیا عشق احساس مالکیت است؟ آیا عشق نیاز است؟ مثلا ً نیاز جنسی یا نیاز عاطفی ؟ شما کسی را دوست می دارید و شرط می گذارید که تا وقتی او شما را دوست می دارد، شما هم او را دوستش می دارید و اگر نه از او متنفرید! زیرا اگر هم قرار باشد او دیگری را دوست بدارد ، شما حسادت می کنید و از او انتقام می گیرید! آیا جایی که عشق هست می توانت نفرت هم باشد؟ آیا جایی که عشق هست می تواند رشک ورزی یا تمایل به انتقام نیز باشد؟ آیا عشق شرط و شروط دارد؟ آیا جایی که عشق هست ، اندوه یا ترس نیز می تواند باشد؟ چه حالتی می تواند به شاعر دست داده باشد زمانی که اینگونه می سراید :

          چنانت دوست می دارم که وصلت دل نمی خواهد                  کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

          مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی                             محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

اگر عشق یا محبت حالتی از بی نیازیست که سرشار از خلاقیت نیز هست، پس شاید عشق یک " نارضایی خلاق " است ! بنظر می رسد اگر ذهن شفافی نداشته باشیم.تجربه ای از شفافیت و روشنی اتفاق نخواهد افتاد.

چه چیز می تواند از عشق شفاف تر باشد؟اگر اینگونه است پس منظور از پریشانی عاشق چیست؟چگونه می تواند ذهنی آشفته  حالتی شفاف و زلال را تجربه کند؟

ذهن شفاف ، ذهنی است مه به سکوت پیوسته است.مانند سکوتی که در آینه است. آینه ساکت ا ست به همین دلیل همه واقعیات را بی قضاوت ، با دقت و روشنی ، باز می تاباند ولی به هیچ واقعیتی "آلوده" نمی شود:

                       آشنایان ره "عشق" در این بحر عمیق           غرقه گشتند و نگشتند به آب "آلوده"

آینه جذب نمی کند ، چنگ نمی اندازد، آلوده نمی شود، دل نمی بندد، فقط باز می تاباند.                                                  "تائو ئیست" ها ذهنی را که همچون آینه عمل می کند ، "ذهن تازه تولد یافته" می گویند.بنظر می رسد که سکوت ذهن ، یعنی رهایی ذهن از شرطی هایش ، یعنی رهایی از قضاوت هایش ،یعنی رهایی ذهن از شخصیتش، سکوت ذهن، آزادی ، عشق و هوشیاری بدون انتخاب!ذهن در حالت طبیعی و فطری خویش ، همین گونه است.ذهن قبل از اینکه به عنوان تربیت و نظام آموزشی ، در معرض بمباران پیش داوری ها ، قضاوت ها و شایست و ناشایست قائل شدن ها قرار گیرد، در هشیاری فطری خویش خیمه زده و به مشاهده نشسته است.از غیر ممکن صحبت نمی کنم. ما همه این کیفیت را در کودکی و نوجوانی داشته ایم.شاسد فراموش کرده باشیم ولی نه بطور مطلق.ما حتما ً حداقل یک بار عاشق شده ایم.مخصوصا ً همان بار اول ، همان زمان که ذهن ما هنوز آلوده به قضاوت و ارزیابی و پایان سنجی و نفع شخصی نشده بود.در آن حالت و کیفیت از صبح که بیدار می شدیم تا شب همه چیز از نظرمان زیبا بود، همه چیز دوست داشتنی بود ، حتی حزن ناشی از حجران به ما لذت می بخشید.انگار که در عالم همه چیز رنگ و شوق معشوق را به خود گرفته بود .در آن زمان حال و کیفیت ما همان حالت و کیفیتی بود که شاعر اینگونه بیان می کند :

                  به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست            عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

عشق همواره با احساس رهایی ، وجد، سبکی ، آرامش و بصیرت همراه است.ما خود طفیل هستی عشق هستیم ولی نمی توانیم آن حالت و کیفیت را توضیح دهیم.چرا؟ زیرا آن حالت و آن کیفیت قابل شناساسس و بیان نیست. ناشناخته است.می توان تجربه اش کرد ولی نمی توان توضیحش داد.چیزی را می توان توضیح داد که به قلمرو شناخته مربوط باشد.از ناشناخته نمی توان سخن گفت.چیزی را می توان فهمید و فهماند که به قلمرو فهم مرتبط باشد.به همین دلیل نمی توان آن را بدست آورد و توضیح داد.هنر و زیبایی را می توان تجربه کرد ولی نمی توان فهمید.یک زن زیبا را می توان تجربه کرد ، یک قالی ایرانی را می توان تجربه کرد ولی هیچ کدام را نمی توان فهمید و به دیگری فهماند.آیا می توان مدعی شد که تک نوازی یک ساز ایرانی را می توان فهمید و توضیح داد؟ آیا یک کنسرت و یا سمفونی با شکوه از مقوله فهم اند؟ آن زن، آن قالی ، آن موسیقی هر کدام زیبا هستند،زیرا غیر قابل شناخت اند.آنها معما هستند. آنها راز هستند و راز باقی خواهند ماند.آنها بیشتر پرسش هستند تا پاسخ.زیبایی و شکوه فرش نیز چنین است.هر چند بیشتر جهد کنیدتا علت زیبایی یک فرش جمیل و فاخر را توضیح دهید ، بیشتر شکست خواهید خورد.نام گذاری نقثش میانی آن را به "ترنج" و نقوش زاویه ا را به "لچک" و نیز نام بردن فلان موتیف به عنوان " هیکل" و قائل شدن اصطلاحاتی برای تعیین نوع نقشه در بین غریبی ها همانند(Floral and Cloud band) یا فرش "مدالیون" یا "سجاده ای" و غیره همه فقط نوعی نشانه گذاری هستند تا بتوان از هر کدام یاد کرد.شما اگر ذهنی همچون آینه برای خود فراهم کرده باشید می توانید یک فرش را "ببینید" ولی نمی توانید آنرا فرش " بدانید".یک فرش زیبا همانند سک نقاشی صحنه بزم یا رزم و یا یک سمفونی کلاسیک ، یک کلیت منسجم ، وحدت یافته ، موزون و هماهنگ است.این کلیت را می توان شهود کرد ، تجربه کرد و با تماشا نشستو خلاصه خود را در معرض حضور آن قرار داد، ولی نمی توان شناخت و نتیجتا ً نمی توان بیان کرد.لطف و زیبایی آن نیز به همین خاطر است.اصولا شاهکاری هنری را (همانند پدیده های خلقت) نمی توان مورد تجزیه و تحلیل و شناسایی قرار داد.البته بشر همواره اصرار دارد که بگوید می فهمم و می شناسم و می دانم.اغلب از ناشناختن و ندانستن احساس ناخوشایندی به وی دست می دهد.احتمالا ً این احساس از آنجا نشات می گیرد که فهمیدن و ارزیابی کردن و مورد شناسایی قرار دادن، از احساس نا امنی ژرف و پنهان بشر می کاهد.با فهمیدن و شناسایی کردن به ناشناخته مسلط می شود .شناسایی کردن از زیرکی ذهن بر می خیزد.ممکن است در امور مادی و دنیوی ، این زیرکی لازم باشد و جایگاهی بیابد. ولی در معنویت و درک زیبایی ، زیرکی راه به جایی نمی برد، بلکه این "حیرانی" است که کشف و شهود می کند و حیرانی زمانی دست می دهد که "راز" مجسم و متحقق شود."راز" یعنی کیفیتی که در عین کشف ، محجوب ودر عین ، حجب مکشوف است.

اثر هنری والا نیز چنین است .آشکارا جلوه می کند ولی پرده از راز خویش بر نمی گیرد.در عالم هنرهای تجسمی نیز چنین است.فرق نمی کند، چه تصویر فیگوراتیو باشد چه غیر فیگوراتیو. "مونالیزا" ظاهرا ً چهره بانویی است که به ما می نگرد و لبخند می زند، ولی راز آن هرگز آشکار نشده  و نخاهد شد، همین گونه است تابلوی "طوفان" اثر جورجونه نقاش بزرگ و نیز " شکارچیان در برف" اثر پیتر بروگل ارشد ، در واقع یک سمفونی مرموز زمستانی است."مرگ سارداناپال" اثر دولا کروا بیش تر یک درام منقش است.از کجا آمده ایم؟ چه می کنیم؟بکجا می رویم؟ اثر "پل گوگن" ، سرشار از جادوی زندگی و کرگ است.به همین قیاس چگونه می توان علل نفوذ و زیبایی قالی طرح ترنجی تبریز (عمل مقصود کاشانی) را با طول و عرض 30/7 X 10/4  متر که هم اکنون در موزه "ویکتوریا و آلبرت "نگهداری می شود توضیح داد؟ شاید فقط بتوان گفت نقش آن جوهره منقوش  و مجرد آسمان است و به طریقی که حافظ در این ابیات خود بیان می دارد ، غیر قابل ادراک باقی می ماند :

                     چیست این سقف ساده بسیار نقش                  زین این معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست !

به همین نحو این قالی ایرانی طرح شاخ و برگ قرن یازده که اکنون در موزه سین سیناتی نگهداری می شود ،این اثر همانند سمفونی شماره 4 "سیبلیوس" حتی ماورای استدلالها و اصطلاحات رایج زیبایی شناسانه قرار میگیرد.

ذهن ساکن،ذهن عاشق،ذهنی که برخوردار از درک شهودی و بلاواسطه است ،توفیق آنرا میابد که از تماشای این رازهای مجسم،وحدت و هماهنگی حیرانی ناشی از مواجهه با آنها را تجربه کند .

لذا محصول هنری یک پاسخ نیست . بیشتر یک معماست . یک پرسش متعالی است یا اگر بخواهیم با اصطلاح "کریشنا مورتی" بیان کنیم،" یک پرسش ناممکن" است . هرفرش نیز که شامل نقشه و رنگ آمیزی آن می شود (موکدا نه شامل بافت و جنس آن) تجسمی از تجلی راز است . ممکن است این تجسم فاخر را به زیر پای خود بیاندازیم وروی آن بخوابیم و بنشینیم و به امور عادی روزمره بپردازیم،ولی این دلیل نمیشود که از قداست آن غافل باشیم . تازه اگر هم غافل باشیم، این غفلت ما چیزی از قداست فرش نمی کاهد . همانطور که فرش زمین نیز زیر پای ماست و ما با تغافلهای خود گلهایش را لگدمال میکنیم ،معادنش را تاراج و آبهایش را آلوده مینماییم ، ولی از قداست زمین چیزی کاسته نمی شود . زمین یک فرشته است و ما ، چه بدانیم و چه ندانیم مورد همایتش هستیم .

                                                          

 

Note: