The Iranian Painter

 

 

             
 

 

شهرزاد پتگر
تهران
پاییز 93

اولین  شب بارانی پاییزی است و من بنا به محبت و خواست  برادر زاده هنرمندم خانم «دیدار پتگر» قرار است چند خطی در مورد برادر بزرگم زنده یاد استاد « نامی پتگر»  بنویسم..
من که همیشه از دست بردن به آتش هنر( نقاشی ) اجتناب می کنم این بار نیز تآکید داشتم تا اگر قرار است مطلبی بنویسم ، طبعا" از نقطه نظر علمی و هنری نمی تواند باشد بلکه  دلنوشته ای است مختصر که یک خواهر کوچک  دربارۀ برادر بزرگ و هنرمندش می نویسد.
 پدرم  زنده یاد استاد « علی اصغر پتگر»با عشق و هیجان مخصوص به خود ،  تعریف می کرد :
  زمانی که فرزند اولم  "نامی"  درست روز تولد خودم به دنیا آمد ، تاحدود  سه ماه ، هیچ  نامی را برازنده نوزادم پیدا نکرده بودم. روزی یکی از هنر جویانم  پرسید : « استاد ، نام فرزندتان چیست ؟ » و من آهی کشیدم و گفتم : « من اکنون سه ماه است که پدر فرزندی بی نام هستم» . و ناگهان  از لقب « بی نام » ،  لغت « نامی » را الهام گرفتم . و بیش از آنکه معنای " رشد و نمو کننده " توجهم را جلب کند به معنای « مشهور و بنام »  بیشتر دل بستم.
و تاریخ  هنری زندگی نامی عزیز نیز ثابت کرد که این توجه و دقت پدر بی دلیل نبوده است .
در اوان کودکی" نامی داداش" می نامیدمش . او فرزند اول پدر بود و من فرزند آخر. با فاصله سنی 26 سال .
اغلب آخر هفته ها پدر ، من وخواهرم « مهرزاد»  به منزل نامی داداش میرفتیم.
 ما برای فرزند نامی عمّه های کوچکی بودیم. وقتی در منزل  آنها شب شعر ها و نشستهای هنری بر گزار می شد ما سه دختر،  مشغول بازیهای کودکانه بودیم.ولی  اگر مجلس شب شعر، کمی خصوصی تر بود ما نیز به شرط رعایت سکوت در کنار پدر به تماشا و توجّه می نشستیم. و نکته های ظریفی را فرا می گرفتیم.
در بازیهای کودکانه ، من هم مثل هر دختر بچه که مایل است تصوّری  از « بابا » برای عروسکهایش داشته باشد در عالم خیال ، پدری  به قامت و وقار و اقتدار" نامی داداش" برای عروسکهایم متصوّر می شدم.
به رسم نانوشته همیشگی  تا سالها ، لحظۀ تحویل سال را با خانواده نامی داداش می گذراندیم. ولو اینکه  ساعت 5 صبح  تحویل می شد.
 به خاطر دارم عیدی از آن عیدها ، من و مهرزاد  نیمی از لباسهای عیدمان  را پوشیدیم وپدر  نیمه شب با زنگ ساعت بیدارمان کرد  و دامنهای چهار خانه قرمز اسکاتلندیمان را به تن کردیم و در سپیده دم صبح نوروزی برای جشن تحویل سال نو خودمان را به منزل" نامی داداش " رساندیم.
 با بوی  و روی خوش او و همسر مهربانش خانم « دل آرا قهرمان » به  نزدیک سفره هفت سین دعوت شدیم و پس از رسیدن لحظه تحویل سال  او( که مثل همیشه هدیه های عید و تولدمان را از لوازم تحریر« وینزور آرتیست » انتخاب می کرد) ؛ اینبار با بسته های بزرگ مداد رنگی 72 رنگ  و دفتر چه های فابریانو  ایتالیایی ، به صندلی ما نزدیک شد و با بوسه  سال نو ، خاطرۀ زیبایی را برایمان رقم زد.
در آن زمان که بحران انقلاب بود و همه چیز نایاب بود این جعبه  مداد رنگی ، چون جعبه جواهرات رنگین می درخشید و دل کوچکمان را مملو از رنگ ونقش و نور می کرد.
 تمام ایّام عید را نقاشی  کردیم و من به ذوقِ نشان دادن  جعبه عظیم مداد رنگیها  به همکلاسیهایم ، به انتظار پایان تعطیلات نوروزی  می نشستم و از تراشیدن بیهوده مدادها امتناع می کردم.
دیدارهای گروهی  هنر جویان نامی،  از آثار پدر( که در منزلمان همچون موزه ای شاعرانه  در معرض دید عموم بود )، جزء برنامه های هر از گاهِ  پدر و پسر هنرمند بود.
همچنین از زبان شاگردان " نامی داداش " بسیار می شنیدیم  که برنامه های  آموزشی «طبیعت سازی» ایشان  بسیار خاطره انگیز و پر بار است. و روزی که وعده " دور نما سازی "  را از نامی داداش شنیدم در پوست خود نمی گنجیدم.
خاطره  قدم زدن با  او  در بیدستانٍ پشت باغ « اَنّـا » ( باغ آلبالو )  و  دقت هوشمندانه  به طبیعت  مثل خواب شیرین دور دستیست که از قضا حضور و آواز هدهدی زیبا و حیرت انگیز در یک  روز آفتابی آن خاطره را افسانه یی تر کرد..
هنوز هم وقتی از کنار رستوران قلمستان رودهن می گذرم ، ردّ نگاه  آرام اما پرسشگر  او را بر دامن طبیعت می بینم و باز می شناسم.
 رفتار پدرانه او  جدیّت داشت و مدرّس گونه بود.  قامت کشیده و لحن آرام  ولی استوارش  جزء ثابت خاطرات من از  اوست .
تقریبا" 5 یا 6 ساله بودم که  پزشک خانوادگیمان دلیل تب بالای مرا به احتمال وجود " رماتیسم قلبی " نسبت داده بود ، پذیرش این ماجرا برای پدرم سخت بود، « نامی داداش » داوطلب شد که بدون حضور پدر، مرا برای  انجام تست نوار قلب ، به بیمارستان" هزار تختخوابی " ببرد.
عصر پاییزی برای اولین بار از مهرزاد خواهرم  جدا شدم و به همراه پدرم به آتلیه نامی ( که سالها همجوار آتلیه پدر در سه راه شاه بود)  رفتم.پس از گذشت ساعتی ، او شرح غم  دلتنگی من به پدر و مهرزاد  را از چشمانم  شنید . تلفن را برداشت و به خانه مان  زنگ زد و من  و خواهرم برای اولین بار به صورت  تلفنی با هم  گفتگو کردیم و  تمام  مکالمه  به خنده و هیجان گذشت.
کلاس تعلیم نقاشی نامی تعطیل شد و من همراه او به  منزلش رفتم و تمام شب را با " دیدار"  بازی کردم.
صبح زود دستان کشیده و گرمش در دستم ، در  فضای باغ مانند و وسیع بیمارستان ، سعی می کردم قدمهایم را با گامهای استوار او همنوا کنم. تصویر سروهای  باریک و رقصان  محوطه بیمارستان ، زیبا می نمود . وبعدها ، ( بی آنکه ربطی داشته باشد ) ؛  شباهتی بین آن درختان  و  سروهای تابلوهای او  می دیدم  .
 ماجرای رماتیسم قلبی  به خیر گذشت ولی  خاطره آن همدلی هنوز برایم دلنواز است.
در فضای کلاسهای تعلیم نقاشی نامی ، سکوتی معطّر و موسیقی کلاسیک حکمفرما بود.
 یاد آوری  به خواب رفتنهای کودکانه ام هنگامی که قرار بود مدل نقاشی هنر جویان او باشم تا سالها اسباب خجالتم بود. اما او می گفت : شاید نمی بایست  صبح خیلی زود قرار می گذاشت ! و دقیق به یاد ندارم که در نهایت  شاگردانش چهره  به خواب رفته من را ترسیم می کردند و  یا چهرۀ  گاه بیدار مرا ؟
امشب از یاد آوری آن شرم خواب آلود به قهقهه افتادم .
  بزرگ تر که شدم یعنی حدود 6 سالگی برای مدت کوتاهی هم در کنار مدل شدن ،تحت  تعالیم او،  نقاشی هم می کردم. هنوز هم اردک سیاه قلمی را که با تعلیم او ترسیم کردم با دقت و وسواس ، در بین مدارکم نگهداری می کنم.
تعبیر او از زیبایی بسیار لطیف و منحصر به فرد بود . زمانی که من به دلیل داشتن قامتی لاغر دستخوش عدم اعتماد به نفس مخصوص دوران نوجوانی می شدم او مرا با نام " ساقه نازکِ  یاس" صدا می زد.
 زیبا و رسا حرف میزد و برای صحیح سخن گفتن احترام  زیادی قائل بود و با وجودی که همواره  پدرمان با تعالیم نکات ادبی فضای  کلام همه ما را می آراست ، او نیز همیشه من و خواهرم را تشویق  و تحسین می کرد . حتی وقتی فرزند نوپای من او را " شما " خطاب می کرد با صدای بلند می خندید و او را در آغوش می فشرد .
گفتگو ها و تحلیلهای هنری بی پایانی با پدرم داشت و پدر به او ایمان داشت و می گفت که همواره از هم فرا می گیریم .
 بعد ها اقامت او در نوشهر فاصله جغرافیایی جبری ایجاد کرد  که با سفرهای تعطیلات عید و یا تابستان مختصری جبران می شد.
در آخرین نوروز زندگی زمینی اش ، من به دلیل حساسیت شغلی ام لحظات نزدیک به  تحویل سال هنوز در محل کار بودم  وقتی به منزل رسیدم   او خود برای تبریک به خواهر کوچکش تلفن کرد و من با غرور  و شرم میگفتم : امسال «  نامی پتگر» ، پیش دستی کرد و  شهرزاد را با  تبریکش بزرگوارانه نواخت.
 و  ظاهرا" من تنها مخاطب نبودم .  آن سالِ به خصوص ، زودتر از همه به خواهر و برادرهای کوچکتر از خودش  تماس گرفته بود و  سال نو را  تبریک گفته بود .
وقتی برای همیشه و بی هنگام  به سوی معبود پرواز کرد،  لحظۀ  وداع با تن خاکیش ، باز هم قامت بلند و کشیده او را با چشم نگران به خاک سپردم که مبادا زمین شایستگی میزبانی  " الف قامت"   او را نداشته باشد !
روحش آبی و آرام و شاد باد.